|
|
|
|
|
الهي به مستان ميخانه ات به عقل آفرينان ديوانه ات
به دردي كش لجه ي كبريا كه آمد به شانش فرود انما
به دري كه عرش است او را صدف به ساقي كوثر به شاه نجف
به نور دل صبح خيزان عشق ز شادي به انده گريزان عشق
به رندان سرمست آگاه دل كه هرگز نرفتند جز راه دل
كه خاكم گل از آب انگور كن سراپاي من آتش طور كن
خدارا به جان خراباتيان كزين تهمت هستي ام وارهان
به ميخانه ي وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده
رضي الدين آرتيماني
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
هنر صرفا پیاده کردن خطوط جهت دار روی بوم و کاغذ نیستُ،یا مطلبی ادبی را به رشته ی تحریر در آوردن یا حتی به نمایش در آوردن بخشی از مشکلات و خوشی ها روی پرده ی سینما،آنچه ما اکنون به عنوان هنر به آن نگاه می کنیم و در مورد ان نظر می دهیم،انچه که باید باشد نیست،منظورم چیزی فراتر است.
هنر همواره با روح ارتباط مستقیم دارد و همچنین روح با جسم،بنابرین هنرمند باید از سلامت جسمی و روحی کامل برخوردار باشد ،ولی فقط هنر مند نیست که از زندگی لذت می برد،کارآفرین ،مدیر ،مخترع،محقق،یک مادر و پدر،دانش آموزی که وقت خود را برنامه ریزی کرده و به طور کلی هر کسی که از زندگی احساس رضایت دارد به نوعی هنرمند است،چون توانسته با روح خود به درستی ارتباط برقرار کرده و نیازهایش را برطرف سازد. پس هنر مفهومی فراتر از آنچه هست و به آن می نگریم دربر دارد،مهم این نیست که چه جور هنر مندی باشیم،مهم این است که چگونه با هنری که داریم زندگی مان را بهبود ببخشیم.هنری که الان از آن می گویم چیزی نیست که لازم به یادگیری باشد،چون هرکدام از ما هنر فطری داریم و فقط کافیست به حقیقت خود پی ببریم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 12 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به نت وصل شدم و بعد از سه ماه دوباره دارم مطلبی می نویسم...
از همه معذرت میخوام ، آخه یه مدت بود که خط مخصوص اینترنت خونمون خراب شده بود حالا کلی حرف دارم ولی از تهی سرشار!!! همیشه وقتی حرف از شهریار می اومد ، یاد این جمله می افتادم:آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ خب حالا کل این شعرو آماده کردم،چون شعرهای شهریار هرچند تکراری ، ولی قشنگن...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی،حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام،حالا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین،جواب تلخ سر بالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من ، نمی پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل،ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 2 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز کتاب حافظو باز کردم و این شعر در اومد،
یارم چو قدح بدست گیرد بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده ام به زاری آیا بود آنکه دست گیرد
خرم دل انکه همچو حافظ جامی ز می الست گیرد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
بیوگرافی:
آیدین آغداشلو سال ۱۳۱۹ خورشیدی در محله ي آفخرا ي رشت به دنیا آمد . پدرش از مهاجران قفقازی بود و در ۱۲ سالگی آیدین درگذشت و وی از آن زمان با مادرش زندگی میکرد. در جوانی با پری وزیری تبار (هنرپیشه تئاتر و سینما) که با نام هنری شهره آغداشلو شناخته شده است، ازدواج کرد. ولی این ازدواج به جدایی انجامید و آیدین آغداشلو مجدداً در سال ۱۳۵۹ با فیروزه اطهاری (دانشآموختهٔ رشتهٔ معماری) که از دانشجویان خود او بود، ازدواج کرد و صاحب یک دختر و یک پسر به نامهای «تارا» و «تکین» شد. او در حال حاضر در تبار و خانواده اش در تورنتوی کانادا ساکن هستند. فعالیتها: آیدین آغداشلو از پنج سالگی به نقاشی روی آورد و در ۱۴ سالگی نقاشیهایش در کتابهای درسی چاپ میشد و بعدها نقاشی و گرافیک حرفه اصلی او شد و در رشته نقاشی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل گردید و از آن تاریخ تاکنون به خلق آثار هنری و تدریس نقاشی و تاریخ هنر در دانشگاه اشتغال دارد.او علاوه بر خلق آثار نقاشی و گرافیکی ارزشمند ، در زمینه تئاتر و سینما نیز صاحب نظر است.
برخی از آثار ایشونو توی ادامه ی مطلب گذاشتم... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم،عزم تماشا که راست؟ ما به فلک بوده ایم،یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله،که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم،وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم؟منزل ما کبریاست بخت جوان یار ما،دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت،دیدن او بر نتافت ماه چنان بخت یافت،او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه ی این خیال زان رخ چون "والضحا"ست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند اینجا مقام مرغ کز آن بحر خاست؟ آمد موج الست،کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست مولوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
*باغبان در باز کن من مرد گلچین نیستم،من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.
*به همه دنیا بگو نگاه تو سهم منه هر جای دنیا که باشی دلم برات پر میزنه *گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم رو بگیری از غرورت کم نمیشه *ای کاش زندگی فوتبال بود تا خوشی را پاس و جدایی را شوت ،بی وفایی را خطا و غم را آفساید و محبت را گل میکردیم. *ما دل فروشان دل به بازار محبت می بریم هر چه داریم می فروشیم و محبت می خریم. *سلام به کسی که به رسم جاده دور است و به رسم دل چه نزدیک... *بلبل باغ توام از باغ بیرونم نکن گرچه دور افتاده ام اما فراموشم نکن.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان ایزیذور ایزاک رابی او در ۲۹ژوئیه(جولای)۱۸۹۸ به دنیا آمد.در دانشگاه کرنل به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۱۹ در رشته ی شیمی فارغ التحصیل شد.چند سال بعد مسائل فیزیک توجهش را چنان جلب کرد که دوباره به دانشگاه رفت و در سال ۱۹۲۷ از دانشگاه کلمبیا درجه دکتری گرفت.رابی در سالهای۲۹-۱۹۲۷ سراسر اروپا را بازدید کرد و با تعدادی از برجسته ترین فیزیکدانان از جمله بور،زومرفلد،پائولی،هایزنبرگ و شترن دیدار کرد و از آنان اطلاعات بسیاری بدست آورد.مخصوصا کارهای شترن در او فوق العاده موثر افتاد .پس از بازگشت به آمریکا به تدریس پرداخت و تحقیقات خود را در خصوص تابه های(پرتوهای)مولکولی آغاز کرد.از سال ۱۹۳۳ روشهای جدید برای تحقیق در این پرتوها ارائه کرد و توانست خواص مغناطیسی اتم ها و مولکولها را با دقت زیاد اندازه گرفت و به خاطر همین موفق به دریافت جایزه نوبل شد. این فیزیکدان لهستانی در ۱۱ ژانویه سال ۱۹۸۸ در گذشت.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||
|
|
|
|
|
You...do you remember me like I remember you do you spend your life going back in your mind to that time couse I...I walk the streets alone I have been in all my owne and every one can see that I really fell...and Im going through hell thinking about you with somebody else Somebody wants you Somebody needs you Somebody dreams about you every single night Somebody cant breath Without you its lonely Somebody hopes that someday you will see it That somebody is me...that somebody is me..Yeah How...how did we go wrong?i It was so good and now its gone And I breath at night that passing me cross we had it lost Couse your always here in my box ... Somebody wants you Somebody needs you Somebody dreams about you every single night Somebody cant breath Without you its lonely Somebody hopes that someday you will see it That somebody is me...that somebody is me you will always be in my heart even if Im not in your heart Couse your in my memory You...when you remember me and before you let me free oh...listen please somebody wants you somebody needs you somebody dreams about you every single night somebody cant breath without you its lonely somebody hopes that someday you will see it that somebody is me...that somebody is me that somebody is me........that somebody is me |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط هنرگس
|
|
||